تبليغاتX
خدایا با تو ام حواست کجاست .............
خدایا با تو ام حواست کجاست .............

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بی خبر نرود


 

                                 گذشتي و گذشت هر آنچه تو با ماكردي

کودکان شعله های سرگردان شیطنتند

 

خواب پریده و نهراسیده از ترس

 

و چه خوب عشق بازی

 

ملعبه بی جان رویاهاشان می شود

 

اما من اینرا درک نمی کند

 

من دوست دارد کسی را دوست بدارد

 

دختران دم بخت این خاک سیاه بخت

 

بیوه زنان به چشم حسادت زنده ایند

 

که شیون ننگ به آهی از آنها می گزرد

 

و مردان

 

از یاد برده اند کشاورز مرد خداست

 

و مردان

 

بی آبرویی خاک را

 

جشن گیس بریدن به پا می کنند

 

و سنت شکنی ها روی شرم را به خاک می کوبد

 

شاید امروز مردها زن شده اند و زنها مرد

 

اما من نمی خواهد اینرا درک کند

 

اما من دوست می دارد کسی را دوست بدارد

 

دوردستی می شناختم دست نیافتنی

 

زمانی مردی پیر که اورا بزرگ مرد می گفتند

 

به سلامش همه بیدار نماز اول وقت بودند

 

گریه نبود ُ آه نبود ُ حسادت هم نبود

 

همه مرد بودند مرد مرد بودند

 

اما او رفت دوردست دست نیافتنی هم

 

رفت زندگی رفت

 

و این سکوت ملعون لبهایم را به بردگی برد

 

من اورا درک می کرد

 

اما او از من گذشت

 

اما من باز دوست می دارد کسی را دوست بدارد

 

شعر از : ساقی

شنبه سوم آذر 1386  توسط کاش نامی می شدم   |

 

 



چه گريزيست زمن ؟

چه شتابيست به راه ؟

به چه خواهي بردن

در شبي اينهمه تاريك پناه ؟


مرمرين پله آن غرفه ي عاج

اي دريغا كه زما بس دور است

لحظه ها را درياب

چشم فردا كور است


 

 

 

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386

 

 

آپلود
عبدلی جونم
ناشناس
ابی پرست
خودگشودگی
اندوه من
دل بيا بريم
منيب
قالب وبلاگ

 

 

RSS 2.0

Designed By ParsTheme