|
ديگر نكنم ز ناداني
قرباني عشق غرورم را
شايد كه چو بگزرم ازويابم
آن گمگشده شادي و سرورم را
آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
آنكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تامل گفت
او يك زن ساده لوح عادي بود
مي سوزم ازين دورويي و نيرنگ
يكرنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از آن لبان خاموشت
يك بوسه جاودانه مي خواهم
رو پيش زني ببر غرورت را
كو عشق ترا به هيچ نشمارد
آن پيكر داغ و دردمندت را
با مهر بروي سينه نفشارد
عشقي كه تو را نثار ره كردم
در سينه ديگري نخواهي يافت
زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
شورنده تر آذري نخواهي يافت
فروغ
|