|
هرگز هرگز
وقتي فرياد رفتن رم مي كند
و اينسان سكوت
به هواخواهي عمر رفته اش بر مي خيزد
وقتي زمان آواز
توقف ثانيه ها را به هشدار سر مي دهد
بايد نخواست
نخواست سرانجامي كه
بي شك بي سرانجامي است
حقيقتمان با من سخن گفت
ساعتها و ساعتها
بر بلندي بخت برگشته مان
ديگر اميدي نيست كه لبخندي به سردي
پاييز بنوازد
من نه رسوا نشدم اما بيچاره دستهايم
پامال خاك شد
افسوس رمبان باد
ديگر بي حاصل مي ريخت
و ويران مي كرد آهي
تشنه را
بايد رهيد
اما ترديد نه
شكوه ها و دست نوشته هاي بي گناه من
در گذري تازه به راهي تازه بايد رفت
بي سبب زرگران سمو
به خوابهاي طلايي ابرهاي سياه
دل نبستند كه
حال با نوازشي به زيبايي
عطش را به صورتگري مي نشانند
راز من
راز ناگشودني و ناديدني من
به آني نزديكتر از
نفس هر انجمن
چاي تازيانه ي سواران خاك را بر ملا كرد
در لحظه اي
در كمتر از لحظه اي از پاي نشست و به بار ننشست
و تا ابد سكوت را جايز شمرد
بنواز آن غم را
كه سوزناكتراز ماندن من است
بنواز و نترس
تو مي داني ..........
بند بند اين ريسمان دار
وفادار به هم به رها شدن نمي انديشند
آنقدر مي فشارند يكديگر را
تا نفس هاي بي رمق بودن
تن به نبودن مي دهد و
خجل از توان نداشته خود
آن هم چشم بر مي بندد
امروز ديگر تو نياز من نيستي
و چشمي كه بي توقع است
امروز روز كارزار ماندن و رفتن است
نبردي تن به تن
و ديگر هيچ .................
ساقی |