|
مي خواهم به پدرم بگويید
به خدا دگر پير شده ام
ايستادنم مرد
عشق ، عصيان زمان مرا ترك كرد
شب كه خواب از من نااميد مي شود
همان جا كه با كليد چراغ تاريكي اتاق مرا در خود مي بلعد
من و چشمهايم كه پرند از پرواز
در فكرم ماندن نيست
بايد رفت و نخواست اين بي سرانجامي به ناچار را
چشمهايم در سوگ دستهايم پير شدند
اشكهايم پيري زود رس اميدم را هنوز به ياد خواهد داشت
من پير شدم
دگر بگوييد كسي صدايم نكند
من خواستن اين گناه بي هنگام را در باد رها مي كنم
همه بيمار شويد همه در باد رها شويد
دگر ناي نوشتنم نيست
دور شويد و اين دوره كردن ديدنم را رها كنيد
ساقی
|