|
و من از تو آغاز می شوم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
د رنگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم و
نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام و
هما غوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوخته بوسه تو ..................
فروغ
با فروغ ازت دور شدم برای دلتنگیهایت گریستم و امروز که بعد از مدتها دوباره می نویسم
از تو آغاز شدم با تو آغاز شدم و من عاشقانه آغاز شدم ...........................
|