|
گاه به سخن گفتن از زخمها نیازی نیست
سکوت ملالها خود از راز ما سخن تواند گفت
یلدا هم گذشت البته این با ر با خواجه ی عشق حافظ شیرازی گذشت تلخ اما عمیق و سرد
برای تجربه کردن بعضی تصمیمایی که خودمون می گیریم زمان اونقدر کند می گزره که لحظه ها
از نفس کشیدنامون سنگین تر می شه و به قول شاملو در هر چیزی رازی نیست
خاموش
افسردگي حرفهاي احساس بيمارم
نشانه اي است
بر كه يا چه خود نمي داند
به گوش بودن حواس تنگ يك زن
كه ياوه هايش چون تلاطم خيس رويايي
در هم گره خورده و مات در مقابل
حادثه اي كه هنوز رخ نداده است
نشانه ايست
بر كه يا چه خود نمي داند
نشانه ها در روي صفحه اي خيالي كه
خالي است از زمان به فردا خواهند بود
با ز نمي داند
چرا سرگردان در ميان كلماتي است كه
مي خواهند بداند تناسب چيست
كسي هست كه در ديدنم فرياد مي زند
بايست
بيش از اين مجاز نيست
بر سر آشفتگي افكارم داد مي زنم
بس كنيد
آخر ديوانگي تا به اين حد اما بيفايده است مي دانم
بازمي افتم از خود بي خود در خود پرت مي شوم
چون شبنمي كه مي غلتد و مي داند كه مي افتد
تو راست مي گفتي
همكاري حروف سربي انديشه هاي حقير را نجات نخواهد داد
مي ترسم شك مي بندم به همه
و اميدي كه قطعا واهي است
دوباره غرق مي شود در ما
بي تو يا با تو فرقي هم مي كند ؟
من مي بارد باز از نو
و خيالهاي من اين سوره هاي خسته
مي شتابند در من و چشمهايش
آنجا كه آينه ي آسمان است
ديگر نمي دانم بر سر كه داد و هوار زنم
با جريان اين بيگاري محض
من كه هستم ؟
از كه دست بايد بشويم ؟
سهم من كجا بو د اينرا نيز نفهميدم
گيج و منگ باز بايد غرق شوم
كسي خيالهاي مرا نمي فهمد
كسي مرا در خواب هم نمي بيند
ديگر نمي بارد
سراسر ابهامي سخت
و منطق را در خود خفه كرده است
به خود مي گويم
چه مي گويي اي ابله
خاموش
ببند آن دو گستاخ پير را
تو را لياقت خواستن نيست
به خود مي گويم باز ديوانه شده اي
تو كه هستي در من ؟
خستم از شك
خسته ام از بهتاني كه مرا به شب نسبت مي دهد
اگر من و خاطره ها را و نيز اورا به خاك بسپارم
آسوده ام مي كند
شايد همه بگويند
خاك خواب دختر را نمي فهمد
او ضعيف تر از آن است كه باور شود
مي خواستم چيزي گفته باشم
اما مي فهمم و مي دانم
خاموش بهتر است
بگذار غرور بيش از اين دچار تهفني از ننگ
از ننگ يك زن نشود
خاموش بهتر است
آنجا كه سكوت از براي رضايت نيست و خود شكوه است
خاموش مرا هم بهتر است
شعر از : ساقي
|