|

کودکان شعله های سرگردان شیطنتند
خواب پریده و نهراسیده از ترس
و چه خوب عشق بازی
ملعبه بی جان رویاهاشان می شود
اما من اینرا درک نمی کند
من دوست دارد کسی را دوست بدارد
دختران دم بخت این خاک سیاه بخت
بیوه زنان به چشم حسادت زنده ایند
که شیون ننگ به آهی از آنها می گزرد
و مردان
از یاد برده اند کشاورز مرد خداست
و مردان
بی آبرویی خاک را
جشن گیس بریدن به پا می کنند
و سنت شکنی ها روی شرم را به خاک می کوبد
شاید امروز مردها زن شده اند و زنها مرد
اما من نمی خواهد اینرا درک کند
اما من دوست می دارد کسی را دوست بدارد
دوردستی می شناختم دست نیافتنی
زمانی مردی پیر که اورا بزرگ مرد می گفتند
به سلامش همه بیدار نماز اول وقت بودند
گریه نبود ُ آه نبود ُ حسادت هم نبود
همه مرد بودند مرد مرد بودند
اما او رفت دوردست دست نیافتنی هم
رفت زندگی رفت
و این سکوت ملعون لبهایم را به بردگی برد
من اورا درک می کرد
اما او از من گذشت
اما من باز دوست می دارد کسی را دوست بدارد   
شعر از : ساقی |